نیاز از درگاه بی نیاز... :

الهی! - عشق آسمانی ,

خدای عزیز! اون کسی که همین الان مشغول خواندن این متنه، زیباست چون دلی زیبا داره.....
درجه یکه  چون تو دوستش داری و بهش نظر کردی ، قدرتمند و قوی و استواره چون تو پشت و پناهش هستی....
خدایا ! ازت می خوام :  کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترینها باشه
خواهش می کنم بهش درجات عالی دنیای و اخروی عطا بفرما و کاری کن ، به آنچه چشم امید دوخته
آنگونه که به خیر و صلاحش هست برسه ....   انشاا...
خدایا! در سخت ترین لحظه ها یاریگرش باش تا همیشه بتو نه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین
 لحظه ها زندگی اش  بدرخشه  و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه  مهر بورزه....

باصلابت و پایدار باشید / ایام بکاممممممممممممممم....

 

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار من

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

ساغر (سکوت)

خدایا اون کسی که متنو نوشته به همه آرزوهایی که به صلاحشه برسون. آمین اون آرزوهایی که به صلاحش نیست هم کاری کن به صلاحش بشه و به اون ها هم برسون. آمین خدایا یه عالمه دوست دارم بوس [ماچ] بوس[ماچ] بوس [ماچ] ماچ[ماچ] ماچ [ماچ] ماچ[ماچ]

....

[گل][دست][گل]

یه دوست واقعی

من تو را خواهم سـرود در تمام لحظه ها من تو را خواهم ســتود در تمام دیده ها من تو را خواهم ســـپرد در تمام یادها من تو را خواهم گریست در تمام گریه ها من تو را خواهم نواخـــت در تمام سازها من تو را خواهم نشـــاند در تمام قلب ها من تو را خواهـــم تـــــورا با تمام عشـــــــــق ها...

برای تو

[گل][دست][گل]

سرو ناز شیراز

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم

اندکی صبر ... سحر نزدیک است

یک ملا و یک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.. وقتي آن دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. درويش بلا درنگ دخترك رابرداشت و ازرودخانه گذراند. دخترك رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزيز! ما نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.» درويش با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد: « من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»

بهار من

[گل][گل][گل][گل]