کنج حسرت - از : رها

 

 

 

 

((کنج حسرت))

ای که بر شوق دلم پا می گذاری

زخم هجران بر دلم جا می گذاری

 

چشم بی خوابم ز داغت ملتهب شد

دشنه هجرت به دل تا می گذاری

 

مرغ عشقی را که در قاب دلم بود

بی ترحم در قفس وا می گذاری

 

رفتی و در دست تنهایی اسیرم

حسرتی را بر دل ما می گذاری

 

می نشینم کنج حسرت تا بیایی

زان دمی ما را که تنها می گذاری

 

شاید از ترس جدایی من بمیرم

پای خود بر قبرم آیا می گذاری؟

 

من رهایم تاب ماندن را ندارم

وعده دیدار  فردا می گذاری....

/ 8 نظر / 11 بازدید
مرضیه

سلام خيلي زيبا و با سليقه بود.... ممنون كه بهم سر زدي

مینا

سلام ممنون از اینکه به وب من اومده بودین[گل][گل] شمام وب خوشگل و زیبایی دارین[گل][گل]

شیدا

سلام[نیشخند] من نفهمیدم بالاخره احمد یا سرناز[ابرو] حالا بیا بگو کدوم[بغل] راستی میای نظر میذاری تو خصوصی نذار[ابرو] شعره هم خیلی قشنگه[نیشخند] [عجله] عجیجم من برم[پلک] بای بای[قلب]

سحر

من آپم.ممنون.[گل]

نسترن

سلام.لینک شدی.منو با نام R & B لینک کن.[نیشخند] راستی شعر قشنگی بود.[قلب][گل]

یاس

سلام.[گل][تماس][دست]

ali

سلام شعر استاد رهارو استفاده کردی ولی به اسم شاعرش اشاره ای نکردی آیا استاد رها اجازه داد که از سروده هایش در وبلاگت استفاده کنی؟