عشق مادری... :

یادگار عشق

 

 

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2006/05/198079_orig.jpg

 

در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آوردو خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادیکودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد. مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،
" این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند."

/ 52 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه

سلام از این که بهم سر میزنی ممنون[لبخند] بازم بیا[چشمک]

لیلی

سلام وب قشنگی داری.. به منم سر بزنی خوشحال میشم.مرسی بای

نسترن

سلام چند وقته میام و بهت سر می زنم منتها هر دفعه که میومدم صفحه نظرات باز نمی شد.[وحشتناک][اضطراب][گریه] مطمئن باش دوستامو فراموش نمی کنم.[خجالت][قلب]

shubuni

متشکر که به وبلاگ ما سر زدید و متشکر از مطالب وبلاگتون.پیشنهاد می کنم تمشو عوض کنید.اونوقت عالیتر می شه

فرزانه

ممنون از شما و مطلب تاثیر گذارتون

اولين روز از آخرين روز

بی اجازه چند تاشونو کپی کردم ببخشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید

فاطمه

سلام خيلي وب قشنگي داريد به منم سر بزنيد

ساناز

بدک نیست

فرناز

قشنگ بوووووووووووووووووووووووووود[گل]

جواد

خیلی خوب بود این داستان کاری با من کرد که تمام تنم لرزید