داستانی جالب و زیبا برای شما که افکار تون زیباست :

زندگی تو بازتاب اندیشه های توست ، هر آنچه را که ذهن تو باور کند به دست می آوری و آنچه را که محکوم کنی از دست می دهی.
و این را بدان که :
خوشبختی بر 3 اصل استوار است :
1 - فراموش کردن گذشته
2 - غنیمت شمردن حال
3 - امیدوار بودن به آینده
*جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود :

یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند
مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می
خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.
مادرش گفت : ” خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ، خوب چه کار می
توانیم بکنیم!
من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست
مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می
توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر کلانت هم برای تولدت چند دلار
تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه. “

جینی قبول کرد… او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می
داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد. بزودی جینی همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.

وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت. همه جا آن را به گردنش می انداخت؛
کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!

پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت. هر شب که جینی به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند.
یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدرجینی گفت :

      - جینی ! تو من رو دوست داری؟
      - اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.
      - پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
      - نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش
برای تولدم به من هدیه دادی رو خودت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می توانی در
مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله ؟
      - نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست…

پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت : ” شب بخیر عزیزم.”
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خواندن داستان، از جینی پرسید :

      - جینی ! تو من رودوست داری؟
      - اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.
      - پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!
      - نه پدر، گردن بندم رو  نه ، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم،
او موهایش خیلی نرم و لطیفه ، می توانی در باغ با او قدم بزنی ، قبوله؟ 
      - نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست…

و دوباره روی او را بوسید و گفت : ” خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب
ببینی. “

چند روز بعد، وقتی پدر جینی آمد تا برایش داستان بخواند، دید که جینی روی تخت
نشسته و لب هایش می لرزد.
جینی گفت : ” پدر، بیا اینجا “ ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش داد.

پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی مخمل آبی بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن
بند اصل و زیبا رابرایش هدیه بدهد…

این مسأله دقیقاً همان کاری است که خدا در مورد ما انجام میدهد!
او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آن ها چسپیدیم دست برداریم، تا آن وقت گنج واقعی اش را به ما بدهد.

این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنم … سبب می شود، یاد چیزهایی بی افتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای آن ها، هزار چیز بهتر را به ما داده است… /امید وارم از این داستان خوش تون اومده باشه  و همیشه شاد و خندان باشید/ ایام بکام و خدا نگهدار.  # ahmad

/ 122 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسانه رضايي جون

مي روم خسته افسرده وزار سوي منزلگه ويرانه ي خويش به مي برم از شهر شما دل شوريده وديوانه ي خويش مي برم تا كه در آن نقطه ي دور شستشويش دهم از رنگ نگاه شستشويش دهم از لكه ي عشق زين همه خواهش بي جا تباه مي برم تا ز تو دورش سازم زتو ،اي جلوه ي اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال ناله مي لرزد ،مي رقصد اشك آه،بگذار بگريزم من ازتو ، اي چشمه ي جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه ي شادي بودم دست عشق آمد واز شاخم چيد شعله ي آه شدم ،صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم ،خنده به لب ، خونين دل مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل

نازی

سلام دوست عزیز.قابل تامل بود[متفکر]

رها

در سينه ،دل، چو برگ خزان ديده بي عشق مانده سر به گريبان است از بوسه ي نسيم مي لرزد اين برگ خشك تشنه ي طوفان است !

اقاقیـــــ ـــ ـ ـــا

¸.•´¸.•*¨[ماچ][گل]) ¸.•*¨[ماچ][گل]) ([ماچ][گل]¸.•´ ([ماچ][گل]¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•*.¸.*´ ¸.•´¸.•*¨[ماچ][گل]) ¸.•*¨[ماچ][گل]) ([ماچ][گل]¸.•´ ([ماچ][گل]¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`• *.¸.*´¸.•´¸.•*¨[ماچ][گل]) ¸.•*¨[ماچ][گل]) ([ماچ][گل]¸.•´ ([ماچ][گل]¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•

نوشین

گلكم وبت عاليه دوست دارم لينكت كنم تو هم اگه قابل دونستي من با اسم فنچ كوچولو لينك كن. بيا بگو با چه اسمي بلينكمت.[ماچ]

محبوبه

خیلی قشنگ بود و شاید مناسب ترین چیز واسه این روزای من...

ستاره مسرور

خیلی زیبا بود و تامل برانگیز . گاه سماجت ما در رسیدن به خواسته هایمان ؛ ما را از رسیدن به اصلی که متناسب با خواست و ارزش حقیقی ماست ؛ دور می سازد . خداوند ما را در رسیدن به آن کمال مطلوبی که دلیل خلقتمان بوده است یاری کند . سلام دوست عزیز [گل]

نازی

خیلی داستان قشنگی بود.امیدوارم بتونم تو زندگی ازش استفاده کنم.