سرو ناز شـــــــــــــــــــــــــــــــیراز :

خوشا شیراز و وضع بی مثالش ###### خداوندا نگه دار از زوالش

عــــــــــــــــشق واقـــــــــــــعی / تقدیم به همه عاشقان واقعی :
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٦   کلمات کلیدی: داستان های زیبا و آموزنده ،داستان های عاشقانه ،عشق واقعیییییی ،رازدل/ عشق و امید / زندگی عاشقانه

یک روز آمـــــــــــــــــــوزگار از دانش آموزانی که در کلاس

بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز

عشـــــــــــــــق ، بیان کنید؟



برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه

بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت

بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند…..



در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه

دلخواه خود را برای ابـــــــــراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند

طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.

آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند ؛

 یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان

خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت

و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود

و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و

همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید

و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به

محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر

زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که

او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :

«عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی ، از پسرمان خوب مواظبت

کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود....››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود

که ادامه داد:

همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله

می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش

پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد...

این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پـــــــــــــدرم برای بیان

عشق خود به مادرم و من بود....

مانا باشید و همیشه عاشق..../ ایام بکام..../ .....احمــــد


مــــــــــــرغ همســــایـــــــــــــه غـــــــــــــاز است :
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱   کلمات کلیدی: داستان های زیبا و آموزنده ،داستان های کوتاه و مفید ،تقدیم به: شما دوست خوبم ،داستان های ملا نصرالدین

ماجرای کفش های ملانصرالدین

http://www.ido.ir/myhtml/news/1390/m08/139008284211.jpg

 

ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد ،

 در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها

وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کنــــــــــــــد.

 فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی

بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد

ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام

را باب میلش نیافت

هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد.

 بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود

و فرشنده با صبر و حوصله ی هر چه تمام به کار خود

ادامه می داد.

ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که

ناگهان متوجه ی یک جفت کفش زیبا شد. آنها

را پوشید.

دید کفش ها درست اندازه ی پایش هستند.

 چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس

رضایت کرد.

بالاخره تصمیم خود را گرفت. می دانست که

باید این کفشها را بخرد.

از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟

فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارنــــــــــــــد.

ملاگفت: چه طور چنین چیزی ممکن است. مرا مسخره

می کنی؟

فروشنده گفت: ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون

کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی....
 


نکتـــــــــــــه : این داستان زندگی اکثر ما انسان هاست. همیشه نگاه مان به دنیای
بیرون است. ایده آل ها و زیبایی ها را در دنیای بیرون جست وجو می کنیم.

خوشبختی و آرامش را از دیگران می خواهیم. فکر می کنیم مرغ همسایه غاز است
خودکم بینی و اغلب خودنابینی باعث می شود که انسان خویشتن را به حساب نیاورد و هیچ شأنی برای خودش قائل نباشد......


داســـــتـــــانـــــــــــی زیبــــــا و قـــابل تـــامل :
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠   کلمات کلیدی: داستان های زیبا و آموزنده ،داستان های کوتاه و مفید ،تقدیم : به شما خوبان ،داستان های اجتماعی و مفید
یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت:
 مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
 مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت:
 بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خـــــــــــــــوابــــــــــــــــــــش ببرد.
این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت:
خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد:
«فاصله زمین تـــــــــا مـــــــــــــــــــــــــاه چقدر است؟»
مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد.
 حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت:
«آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟»
برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد....
 آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد.
 مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»
مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ...

داســــــــــتان عصبانیــــــــــــت .... :
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤   کلمات کلیدی: داستان های زیبا و آموزنده ،داستان های کوتاه و مفید ،تقدیم به : همه دوستان عزیزم ،پیش داوری و عجول بودن

 

چهار چیز که : نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند!

  http://www.thebeijingguide.com/airport/airport-020.jpg

 

 زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و درآرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.  

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت.

 وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که : جعبه  بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود،

بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود.

 و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود...

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند :

1.    سنگ ... پس از رها کردن!

2.    حرف ... پس از گفتن!

3.    موقعیت... پس از پایان یافتن!

4.    و زمان ... پس از گذشتن!

ارادتمنـــــــــــــــــــد  همیشگی شما  : احمــــد


علم بهتر است یا ثــــــــــــــــــــــــــــــــروت .... ؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢   کلمات کلیدی: داستان های زیبا و آموزنده ،داستان های کوتاه و مفید ،علم بهتر است یا ثروت ؟

ماجرای من ، تو  و   او

http://www.hamshahri.org/images/upload/news/pose/8611/DSC_5994-1126-as.jpg

 

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم ،
تو به مدرسه میرفتی ، به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا...؟؟؟؟؟؟؟

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی، همیشه پول در خانه ی

 شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت...

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود  : علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو  هم نوشته بودی علم بهتر اســـــــــــــــــــت
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود، برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت....!!!

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت

می خرید...


او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید...

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت

روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند...

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد ...
هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

من موفقــــــم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

من ، تو ، او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!!

خدایا نمی گویم دستم را بگــــــــــــیر ، چرا که یک عمر   گرفته ای ،  خــــــــــــــدایــــــا رهــــایــــــــم نکــــــن.... احــــــمــــــــــــــــد

 

 


داستانی زیبا تقدیم به شما خوبان ..... :
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦   کلمات کلیدی: داستان های زیبا و آموزنده ،داستانی عارفانه / عاشقانه ،خدایا : رهایم نکن ،تقدیم به شما دوستان بلند اندیشه ام

   یک داستان
داستانی زیبا و البته تعمق بر انگیییییییز تقدیم به شما خوبان :

 

 

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

 


جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

 

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

 

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

 

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))

خدایا نمی گویم دستم بگیر - چرا که یک عمر گرفته اییییییی...

  خدایا   رهایییییییییییییییییییم نکن...../

 با تقدیم احترام : احمد

 

 

 


داستانهای زیبا و اموزنده (لباس خوشبختی ) :
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٧   کلمات کلیدی: داستان های زیبا و آموزنده ،داستان های کوتاه و مفید ،تقدیم به : همه دوستان عزیزم ،لباس خوشبختی

لباس خوشبختی

 


پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید،شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب،پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!
لئو تولستوی...

با آرزوی بهترین ها برای شما حوبان ...

 

ارادتمند همه تون  :...  احمد

 


رویای یک زن .... :
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳   کلمات کلیدی: دنیای یک زن/ رویای یک زن ،داستان های زیبا و آموزنده ،تقدیم به : شما خوبان ،عاشق صادق و صداقت در عشق

آنچه که یک زن می خواهد...

 

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش

او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد

اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو،

پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.

 

آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،

 و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.

 

سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود

 و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.

 اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،

 وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت. 

 
آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:

 از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار...

 

او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.

  بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد

 که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد

 چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.


وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.

 

پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد،

 

اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند

پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور

 و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!

 

آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.  

پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،

 بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک

 و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش

 با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت

 تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته

 و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،

  از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.

 

او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست.

 

از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.

 

سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ پیرزن جادوگـــــــــــــــر این بود:

 

 " آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگی کنند.

 به عبارتی خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند"

 
همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است

 و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،

 آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند


ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد،
در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟

 

زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بـــــــــــــــــــود.

 

لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزنی جادوگر  با مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟

 

زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟
لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد.

 

اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران،

 همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!

 

یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،

 

زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...


اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید...

 

انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟

 

 انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.  .

 .

 .

 .

 .

آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود...:

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛

 

 از این رو جواب داد که : این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.

 

با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند،

 

 چرا که لنسلوت به این مسئله که آن

 

 زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد.../

با احترام خدمت شما دوستان عزیزم بخصوص خانوم های مهربون وگرانسنگ .../    احمـــــــــــــد

 

 


قدرت بخشش و بخشش محبت :
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٤   کلمات کلیدی: داستان های زیبا و آموزنده ،داستان های عبرت آموز ،تقدیم به : همه دوستان عزیزم ،بانوی خردمند

داستان بسیار زیبا و در عین حال عبرت آموز تحت عنوان ” قدرت بخشش ” تقدیم به شما خوبان عیدی سال ٩٠ : 

 

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد.

روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.

بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.

مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید

از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد

مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود،

از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.

او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند

راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد

تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.

بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:

«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است،

اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى.

اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى . به امید خوشبختی و بهروزی همه شما عزیزان و سروران گرامییییییییییییییییییییییییی

 ارادتمند : احمد.


داستان مهربانیییییییییییییییییییییییییییی :
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی: داستانهای پند اموز- ،داستان مهربانی خدا ،تقدیم به : شما خوبان ،داستان های زیبا و آموزنده

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/e/ec/Qashqae-thumb.JPG

یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
خدا عم آنها را می دید و غمگین بود .
خدا گفت :
شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت :
به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت :
به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند .
خدا خوشحال بود .
یک روز زن ، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد . پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت :
از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوش بو شد.
پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود . فرشتها به او آموختند که چگونه طفل را دی آغوش بگیرد و از شیره جانش به بنوشاند .
مرد زن را دید که می خندد . کودکش را دید که شیر می نوشد . بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست .
خدا گفت :
با کودک خود مهربان باشید ، تا مهربانی را بیاموزد . راست بگویید ، تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید ، تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لابلای گل ها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند .
خدا همه چیز و همه جا را می دید .
خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است ، که خیس نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه ی گلی را می کارد .
خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی
می گردند و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود
چون دیگر:
غیر از او هیچ کس تنها نبود .../ بدرود موفق باشییییییید /   احمد


شاخه گل رز تقدیم به شما خوبان :
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۱   کلمات کلیدی: مادر فرشته آسمانی ،گل فروش ،تقدیم به : همه مادران عزیز ،داستان های زیبا و آموزنده

ماجرای شاخه گل:

 

 

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
 
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟ 
 
دختر گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی. 
 
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست! 
 

http://www.meilland.com/images/roses_cut/meilland_yellow-sunset.jpg
مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد. ######
با آرزوی بهترینهای برای شما خوبان /مانا باشید/  احمد


شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه !کن!!