سـرو نــاز شــــــــــــــــــــــــیــراز :

خوشا شیراز و وضع بی مثالش ###### خــداونـــدا نگه دار ؛ از زوالش

با شاعران عشق و عرفان - تقدیم به شما :
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱   کلمات کلیدی: مشاعره ،با شاعران - ،کاروان شعر ،تقدیم به : شما خوبان

 

نگاه به عشق ...

 

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا      آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان      دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را      آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان      برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه چون      مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا      ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا       تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا
مولوی :

گفتار در چگونگی عشق:

یکی میل است با هر ذره رقاص    کشان هر ذره را تا مقصد خاص
رساند گلشنی را تا به گلشن    دواند گلخنی را تا به گلخن
اگر پویی ز اسفل تا به عالی      نبینی ذره‌ای زین میل خالی
ز آتش تا به باد از آب تا خاک      ز زیر ماه تا بالای افلاک
همین میل است اگر دانی ، همین میل     جنیبت در جنیبت ، خیل در خیل
سر این رشته‌های پیچ در پیچ      همین میل است و باقی هیچ بر هیچ
از این میل است هر جنبش که بینی      به جسم آسمانی یا زمینی
همین میل است کهن را درآموخت      که خود را برد و بر آهن ربا دوخت  
همین میل آمد و با کاه پیوست      که محکم کار را بر کهرباست
به هر طبعی نهاده آرزویی      تک و پو داده هر یک را به سویی
برون آورده مجنون را مشوش      به لیلی داده زنجیرش که می‌کش
ز شیرین کوهکن را داده شیون      فکنده بیستون پیشش که می‌کن
ز تاب شمع گشته آتش افروز      زده پروانه را آتش که می‌سوز
ز گل بر بسته بلبل را پر و بال     شکسته خار در جانش که می‌نال
غرض کاین میل چون گردد قوی پی      شود عشق و درآید در رگ و پی

وحشی بافقی:

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا:

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا     من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر     چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک      نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا
گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق      پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا
گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم       تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا
چون تو می‌دانی که درمان من سرگشته چیست    دردم از حد شد چه می‌سازی تو درمان مرا
جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو       جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا
عطار نیشابوری:

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت:



سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت    آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت      جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع   دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است     چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد      خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست     همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم     خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی       که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
حافظ شیرازی:

 

 

 
ای ترک حق نعمت عاشق شناختی:



ای ترک حق نعمت عاشق شناختی      رفتی و ساختی ز جفا هر چه ساختی
کردار من به پای سپردی و کوفتی      گرد هوای خویش گرفتی و تاختی
با تو به دل چنانکه توان ساخت ساختم      برمن ز حیله هر چه توان باخت باختی
نتوانی ای نگارین گفتن مرا که تو       از بندگان خویش مرا کم نواختی
گویا حدیث ما و تو گفت، ای بت، آنکه گفت: «ای حقشناس! رو که نکو حق شناختی»

فرخی سیستانیییی  :

 

شب فراق که داند که تا سحر چندست:

شب فراق که داند که تا سحر چندست
مگر کسی که به زندان عشق دربندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانندست
پیام من که رساند به یار مهرگسل
که برشکستی و ما را هنوز پیوندست
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
هنوز دیده به دیدارت آرزومندست
بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست
به جای خاک که در زیر پایت افکنده​ست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست
عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
به زیر هر خم مویت دلی پراکندست
اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
گمان برند که پیراهنت گل آکندست
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دست​ها که ز دست تو بر خداوندست
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
بیا و بر دل من بین که کوه الوندست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست

سعدی شیرازی: