سـرو نــاز شــــــــــــــــــــــــیــراز :

خوشا شیراز و وضع بی مثالش ###### خــداونـــدا نگه دار ؛ از زوالش

با شاعران گذشته و حال .. . ( تقدیم به شما خوبان ) :
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦   کلمات کلیدی: مشاعره ،لحظه های شاعرانه ،اخوان ثالث-ملک الشعرا بهار- سهراب سپهری- ابوسعید ،تقدیم به : شما

 

با شاعران گذشته و حال ..  

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت:

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراث فطرتم

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم

 

جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا
ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا
دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه‌ای
ورنه پای ما کجا وین راه بی‌پایان کجا
ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب
تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا
جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق
این تن لاغر کجا بار غم هجران کجا
در لب یار است آب زندگی در حیرتم
خضر می‌رفت از پی سرچشمهٔ حیوان کجا
چون جرس با ناله عمری شد که ره طی می‌کند
تا رسد هاتف به گرد محمل جانان کجا
هاتف اصفهانی

 

  • وا فریادا ز عشق وا فریادا گر داد من شکسته دادا دادا گفتم صنما لاله رخا دلدارا گفتا که روى به خواب بى ما وانگه در کعبه اگر دل سوى غیرست ترا ور دل به خدا و ساکن میکده اى وصل تو کجا و من مهجور کجا هر چند ز سوختن ندارم باکى تا درد رسید چشم خونخوار ترا یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز گفتى که منم ماه نشابور سرا آن تو ترا و آن ما نیز ترا یا رب ز کرم درى برویم بگشا مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم یا رب مکن از لطف پریشان ما را ذات تو غنى بوده و ما محتاجیم گر بر در دیر می نشانى ما را اینها همگى لازمه ى هستى ماست تا چند کشم غصه ى هر ناکس را کارم به دعا چو برنمی آید راست کارم به دعا چو برنمی آید راست

  • کارم بیکى طرفه نگار افتادا ور نه من و عشق هر چه بادا بادا در خواب نماى چهره بارى یارا خواهى که دگر به خواب بینى ما را طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا مى نوش که عاقبت بخیرست ترا دردانه کجا حوصله مور کجا پروانه کجا و آتش طور کجا خواهم که کشد جان من آزار ترا دردى نرسد نرگس بیمار ترا اى ماه نشابور نشابور ترا با ما بنگویى که خصومت ز چرا راهى که درو نجات باشد بنما جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما هر چند که هست جرم و عصیان ما را محتاج بغیر خود مگردان ما را گر در ره کعبه میدوانى ما را خوش آنکه ز خویش وارهانى ما را وز خست خود خاک شوم هر کس را دادم سه طلاق این فلک اطلس را

 ابوسعید ابوالخیر  

خم ابروی تو محراب رکوع است و سجودم

خم ابروی تو محراب رکوع است و سجودم
بی خیال تو نباشد نه قیامم نه قعودم

جلوهء حسن دیدم طمع از خویش بریدم
تا که شد محو در انوار وجود تو وجودم

می کند تازه به تازه سپه حسن شهیدم
چشم و ابرو و لب و خال و خط تست شهودم

شیر مهرت به ازل داده مرا دایهء لطفت
نرود تا به ابد مهر تو بیرون زوجودم

آنچه را علم گمان داشتم از سینه ستردم
عقدهء جهل به لاحول ولا قوة گشودم

هیچ بودم به خودم بود چو پندار وجودی
همه کشتم چو شدم بیخبر از بود و نبودم

توبه کردم ز خود ونامهء اعمال بریدم
نیک اگر کشتم و گر بد همه را نیک درودم

عاشق و رندم و میخواره به گلبانگ علا لا
زاهد ار نیست چنین بنده چنینم که نبودم

سربه سر خواب پریشان بود این عالم فانی
بهر جمعیت دل نالهء بیهوده سرودم

فیض را نعمت بسیار چو دادی مددی کن
تا کند شکر عطایای تو بر رغم حسودم
 
 

بامعاصر ها ...

 

 

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم
هر که آرد سخن از عشق به آن می خندم

روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد
بعد از این سوز به هر سوزه جهان می خندم

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته به آن می خندم
 

واحه ای در لحظه

به سراغ من اگر می آیید :

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است

که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک

روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سرتپه معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگرمی آیید

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

سهراب سپهری

 

 

او که بی‌دلیل …


او که بی‌دلیل
مرا به در آمدن آفتاب امید می‌دهد
ابله دلسوز ساده‌ای ست
که نمی‌داند
نومیدی سرآغاز دانایی آدمی ست.
 

 

آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد

  • آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست جان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم یافت هرکسى کام دلى آورده در کویت به دست تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما یا ز آه نیمشب، یا از دعا، یا از نگاه لابه ها خواهیم کردن تا به ما رحم آورى چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت
  • خلق را از طره ات آشفته تر خواهیم کرد پس جهانى را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد سر اگر باید، به راهت ترک سر خواهیم کرد ما هم آخر در غمت خاکى به سر خواهیم کرد روى گیتى را ز آب دیده تر خواهیم کرد هرچه باشد در دل سختت ار خواهیم کرد ور به بی رحمى زدی، فکر دگر خواهیم کرد
  • پس سر کوى تو را پرشور و شر خواهیم کرد

ملک الشعرای بهار  

قصه ای از شب

شب است

شبی آرام و باران خورده و تاریک :

کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور

فغانهای سگی ولگرد می آید به گوش از دور

به کرداری که گویی می شود نزدیک

درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد

زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه

دود بر چهره ی او گاه لبخندی

که گوید داستان از باغ رؤیای خوش آیندی

نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در ساکت پر درد

گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟

کنار دخمه ی غمگین

سگی با استخوانی خشک سرگرم است

دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند

دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است

شب است

شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک

نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر

و لیکن چون شکست استخوانی خشک

به دندان سگی بیمار و از جان سیر

زنی در خواب می گرید

نشسته شوهرش بیدار

خیالش خسته ، چشمش تار 

اخوان ثالث

 ######### با تقدیم احترامات  فائقه :  -  احمد #########