سـرو نــاز شــــــــــــــــــــــــیــراز :

خوشا شیراز و وضع بی مثالش ###### خــداونـــدا نگه دار ؛ از زوالش

شهادت بانوی آسمانییییی و ایام فاطمیه( س ) تسلیت باد :
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩   کلمات کلیدی: ایام فاطمیه ( س ) ،شهادت حضرت صدیقه طاهره خانم : فاطمه زهرا ،ام ابیها ،تقدیم به محضر ارادتمندانش
بسم الله الرحمن الرحیم :
سلام بر فاطمه سلام الله علیها
سلام بر بانوی آسمانیییییییییییییییییییی
امروز اگر اسمان دل ما ابری است واگرهوای چشمان ما بارانی است به یاد رنج بی بی عالم فاطمه سلام الله وغربت مظلوم عالم علی علیهالسلام و مظلومیت اهل بیت است.
ایام فاطمیه مجموعه ای از جگرهای سوزان وچشم های گریان عزاداران سیه پوش وعاشقان درد اشناست.
خداراشاکریم که نعمت محبت اهل بیت علیهم السلام را به ما ارزانی داد.
قطرات اشک ما ازما شفاعت می کند تا نزد این خاندان کرامت یابیم./
صمیمانه ایام حزن و اندوه شهادت مظلومانه خانم فاطمه (س ) را تسلیت و تعزیت عرض میکنم..../
اللهم عجل لولیک الفرج

زن با هوووووووووووووش و آرزوهای طلاییییییییییییییی :
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧   کلمات کلیدی: زن با هوش و آرزوهای طلاییش ،داستانهای پند اموز- و زیبا ،تقدیم به : شما خوبان ،حقیقت زندگی با صمیمیت همراه خواهد بود

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت: اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.


خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت: نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت: مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت: من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت: اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت: مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت: نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.


آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت: می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم! زبان

 

---------------------

نکته اخلاقی:قابل توجه بعضی هاااااااااا  خانم ها خیلی باهوش هستند.

 پس باهاشون درگیر نشین..... از ما گفتن.....!!!!!!!!!!!

 

قابل توجه خواننده های محترمههههه: اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.../ ( البته پیشاپیش یه عذر خواهی هم از بعضیها میکنممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم..... )

.

.

.

مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد.خنده

..... احمد مخلص همه توووووووووووووووونلبخند


عشق هدف غایی انسانیت :
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢   کلمات کلیدی: زمزمه های عارفانه دکتر چمران ،عشق زیبا ،عاشقانه ها :تقدیم به شما خوبان ،و تقدیم به : بهترینم که همیشه بهترینه

عشق هدف حیات و محرک زندگی انسانهاست  و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد،قلب مرا به جوش می آورد،استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند،

مرا از خود خواهی و خودبینی می راند.دنیای دیگری را حس می کنم.در عالم وجود محو می شوم.احساس لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می کنم.لرزش یک برگ،نور یک ستاره دور،موریانه کوچک،نسیم ملایم سسسسسسسحر،موج دریا،غروب آفتاب ...همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند دنیایی زیبا ومهربان و... این ها همه و همه از تجلیات عششششششششششق است...

 به خاطر عشق است که فداکاری می کنم.به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایییییییییییییییییییییییی می نگرم

 و ابعاد دیگری می یابم.به خاطر عشق است که دنیا را زیبا میبینم و زیبایی را می پرستم.به خاطر عشق است که خدا

 را حس می کنم و او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم.../  ایام بکام/ با تقدیم احترام و ادب : احمد

  (دکتر چمران)


داستان استقامت وپشتکار و عششششششششششششق :
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸   کلمات کلیدی: داستانهای پند اموز- ،داستان عشق ،تقدیم : به شما خوبان ،استقامت و امید و پشتکار

 

داستانییییییییی بسیار زیبا و آموزنده / دوستان مهربانم خواهش میکنم انرا  تا آخر بخوانیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید :  

میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.

مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

    یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.

 رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."

 امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

    چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.

 آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا  بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند  بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

  من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.

 و امّا رابییییییییییییییییییییییییی

؛ او معلّم بود و من شاگرد؛

 زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و  شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد..../ ایام بکام/ احمد

 


قدرت بخشش و بخشش محبت :
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٤   کلمات کلیدی: داستان های زیبا و آموزنده ،داستان های عبرت آموز ،تقدیم به : همه دوستان عزیزم ،بانوی خردمند

داستان بسیار زیبا و در عین حال عبرت آموز تحت عنوان ” قدرت بخشش ” تقدیم به شما خوبان عیدی سال ٩٠ : 

 

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد.

روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.

بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.

مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید

از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد

مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود،

از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.

او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند

راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد

تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.

بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:

«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است،

اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى.

اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى . به امید خوشبختی و بهروزی همه شما عزیزان و سروران گرامییییییییییییییییییییییییی

 ارادتمند : احمد.


اندر عجایب عصر تمدن و.... :
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩   کلمات کلیدی: استخدام خانم جوان ،هفت خان رستم ،برابری و مساوات ،عدم امتیاز و برابری جنسیت / متاسفم

..... بدوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون شرح  !!!!!!!!!
با عذر خواهی  صمیمانه از بانوان و دوشیزه گان محترمه وارزشمند/ تورا خدا این یه سوژه بود و صد البته با کمال تاسف عمیق و.... / جدی نگیرید.../ با آرزوی توفیق و بهروزی برای شما خوبان بخصوص خانم های گرانسنگ و فرهیخته ..../

عیییییییدانه سال 1390 ( زمزمه دل ) :
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩   کلمات کلیدی: زمزمه دل ،مناجات با او ،تقدیم : به شما خوبان ،خدایا : رهایم نکن

 

خدایا  مهربانا :   تقدیر مرا خیر بنویس

آنگونه که :آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم

 و آنچه را که تو زود می خواهی من دیر نخواهم...

خدایا  نمی گویم   دستم بگیر   چرا که یک عمر گرفته ای

 خدایا   : رهایم نکن.../ کوچک همه تون  : احمد 


عیییییییییییییییییییییییییییییدانه :
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٤   کلمات کلیدی: تبریک سال نو ،آرزوی بهترین ها برای شما خوبان ،عیدانه ،تقدیم به او : که خود همیشه بهترین است

   تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com ســـــال نــــــو بر شما عزیزان و دوستان خوبم تبریک و تهنیت باد تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

 

 

 خیلی خوشحالم که یه جایی رو دارم  که دوستانی رو پیدا کردم که

 ندیده مشتاق گفتن تبریک سال نو بهشون هستم و همشون را از صمیم قلب دوست دارم .لبخند

 

 امیدوارم در لحظه ی سبز دعاها توی لحظه ی اغاز رویش و تازه شدن

دنیا همدیگر رو فراموش نکرده باشیم .شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

ارزو میکنم امسال سال نیکوییها ،شادیها ،موفقیت ها سلامتیها و ارامش برامون

باشه قلب

دعا میکنم که  تک تک دوستانم تک تک ایرانیها و تک تک ادمای دنیا زیر

 سایه ی الطاف خداوند زیبایی مهر و محبت رو ، زیبایی دنیا رو و زیبایی

 با هم بودن رو در خانواده بچشند وهیچ غمی نصیبمون نشه

 اینکه امیدوارم کسی بیماری و دردش رو متحمل نشه و شفای خیر

بهش داده بشه وهمه عاقبت بخیر بشن.

امسال بیاین خوبیهامون بیشتر کنیم صادق باشیم و دلامونو صافتر کنیم و بیشتر به

خدانزدیک بشیم و ارامش رو در پناه اون بجوییم که بهترین پناه هستش

،امسال همین خود ما همین وبلاگیها بیاین حداقل قول بدیم که اگه

تونستیم دستی رو بگیریم حتما بگیریم و اگه میتونیم لبی رو بخندونیم

دریغ نکنیم و قول بدیم که قدر بزرگترهامونو هم بیشتر بدونیم هر چند

که باهامون کمی متفاوت باشن .

خب کلی حرف زدم ولی خب لازم بود و خودم اولین شنونده اش

هستم .

باز تبریک و ارزوی خوشبختی و سلامت و ارامش رو برای همتون 

دارم.

 الهییییییییییییییییییییییییی : این سال را برای همه دوستان خوبم و همه ایرانیان وهمه بشریت سالی نیکوووووووووووووووو وتوام با موفقیت وبهروزی گردان .

بهترین ها را بریتان از خداوند مهربون آرزومندم.../ شاد شاد شاد باشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید. با احترامات فائقه دوست کوچک شما خوبان و عزیزان : احمد