سـرو نــاز شــــــــــــــــــــــــیــراز :

خوشا شیراز و وضع بی مثالش ###### خــداونـــدا نگه دار ؛ از زوالش

ماجرایی قابل تامل تقدیم به : شما خوبان :
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩   کلمات کلیدی: داستانهای زیبا وعبرت آموز ،مطالب مفیدو زیبا و جالب ،تقدیم به او : که خود همیشه بهترین است ،انتخاب های زیبا

کدام یک را سوار می کنید ؟ ( لطفا .... تا آخر بخوانید - ممنونم) :


یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت. پرسش این بود :

شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید. کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را بطور کامل شرح دهید
:

لطفا پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید ....
..........

........

......

.....

.....

...

..

.

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد.


پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او رانجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هرحال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً او جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند،
تنها شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ
خود نداد. او نوشته بود :
سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را
به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر
رویاهایم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس
می‌مانیم.

پاسخی زیبا و سرشار از متانتی که ارائه شد
گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه
می‌پذیرند
که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در
ابتدا به این پاسخ فکر نمی‌کند. چرا؟

زیرا ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و
مزیت‌های خودمان را (ماشین) (قدرت) (موقعیت)
از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی‌ها،
محدودیت ها و مزیت‌های خود را از خود دور
کرده یا ببخشیم گاهی اوقات می‌توانیم
چیزهای بهتری بدست بیاوریم.

تحلیل فوق را می‌توانیم در یک چارچوب علمی‌تر نیز شرح دهیم: در انواع رویکردهای
تفکر، یکی از انواع تفکر خلاق، تفکر جانبی است که در مقابل تفکر عمودی یا سنتی قرار می‌گیرد.

در تفکر سنتی، فرد عمدتاً از منطق، در
چارچوب مفروضات و محدودیت‌های محیطی خود،
استفاده می‌کند و قادر نمی‌گردد از زوایای
دیگر محیط و اوضاع اطراف خود را تحلیل کند.

تفکر جانبی سعی می‌کند به افراد یاد دهد که
در تفکر و حل مسائل، سنت شکنی کرده، مفروضات
و محدودیت ها را کنار گذاشته، و از زوایای
دیگری و با ابزاری به غیر از منطق عددی و
حسابی به مسائل نگاه کنند.

در تحلیل فوق اشاره شد اگر قادر باشیم
مزیت‌های خود را ببخشیم می‌توانیم چیزهای
بهتری بدست بیاوریم.

شاید خیلی از پاسخ‌دهندگان به این پرسش،
قلباً رضایت داشته باشند که ماشین خود را
ببخشند تا همسر رویاهای خود
را به دست آورند. بنابراین چه چیزی باعث
می‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه کنند.

دلیل آن این است که به صورت جانبی تفکر نمی‌کنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات معمول را کنار نمی‌گذارند. اکثریت شرکت‌کنندگان خود را در این چارچوب می‌بینند که باید یک نفر را سوار کنند و از این زاویه که می‌توانند خود راننده نبوده و بیرون ماشین
باشند، درباره پاسخ فکر نکرده‌اند...
از اینکه حوصله کردید و پست را تا آخر خواندید بی نهایت  ممنونمممم... / ایام بکام  / با تقدیم احترا م: احمد  


آیینه رازها - تقدیم به : شما خوبان
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢   کلمات کلیدی: مشاعره ،کاروان شعر ،غزل های زیبا ،تقدیم به: شما دوست خوبم

فهمید دارم حسرتی ، داغی ، غمــی فهـمید
از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است
فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد
وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

او داشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم
مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد
امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

دستــم به دستـش دادم و از تب ، تب سردم
بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

بخـتت بلـنده... ها گلو ! چشمون دشمن کور
راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید

هی گـفت از هـر در سخـن ، از آب و آیینه
از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد
هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را   امـا
یک عمـــر من آواره اش بودم ، نمی فهمید

###### تقدیم به: شما خوبان  /    احمد /####


با شاعران عشق و عرفان - تقدیم به شما :
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱   کلمات کلیدی: مشاعره ،با شاعران - ،کاروان شعر ،تقدیم به : شما خوبان

 

نگاه به عشق ...

 

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا      آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان      دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را      آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان      برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه چون      مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا      ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا       تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا
مولوی :

گفتار در چگونگی عشق:

یکی میل است با هر ذره رقاص    کشان هر ذره را تا مقصد خاص
رساند گلشنی را تا به گلشن    دواند گلخنی را تا به گلخن
اگر پویی ز اسفل تا به عالی      نبینی ذره‌ای زین میل خالی
ز آتش تا به باد از آب تا خاک      ز زیر ماه تا بالای افلاک
همین میل است اگر دانی ، همین میل     جنیبت در جنیبت ، خیل در خیل
سر این رشته‌های پیچ در پیچ      همین میل است و باقی هیچ بر هیچ
از این میل است هر جنبش که بینی      به جسم آسمانی یا زمینی
همین میل است کهن را درآموخت      که خود را برد و بر آهن ربا دوخت  
همین میل آمد و با کاه پیوست      که محکم کار را بر کهرباست
به هر طبعی نهاده آرزویی      تک و پو داده هر یک را به سویی
برون آورده مجنون را مشوش      به لیلی داده زنجیرش که می‌کش
ز شیرین کوهکن را داده شیون      فکنده بیستون پیشش که می‌کن
ز تاب شمع گشته آتش افروز      زده پروانه را آتش که می‌سوز
ز گل بر بسته بلبل را پر و بال     شکسته خار در جانش که می‌نال
غرض کاین میل چون گردد قوی پی      شود عشق و درآید در رگ و پی

وحشی بافقی:

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا:

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا     من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر     چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک      نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا
گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق      پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا
گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم       تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا
چون تو می‌دانی که درمان من سرگشته چیست    دردم از حد شد چه می‌سازی تو درمان مرا
جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو       جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا
عطار نیشابوری:

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت:



سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت    آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت      جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع   دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است     چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد      خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست     همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم     خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی       که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
حافظ شیرازی:

 

 

 
ای ترک حق نعمت عاشق شناختی:



ای ترک حق نعمت عاشق شناختی      رفتی و ساختی ز جفا هر چه ساختی
کردار من به پای سپردی و کوفتی      گرد هوای خویش گرفتی و تاختی
با تو به دل چنانکه توان ساخت ساختم      برمن ز حیله هر چه توان باخت باختی
نتوانی ای نگارین گفتن مرا که تو       از بندگان خویش مرا کم نواختی
گویا حدیث ما و تو گفت، ای بت، آنکه گفت: «ای حقشناس! رو که نکو حق شناختی»

فرخی سیستانیییی  :

 

شب فراق که داند که تا سحر چندست:

شب فراق که داند که تا سحر چندست
مگر کسی که به زندان عشق دربندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانندست
پیام من که رساند به یار مهرگسل
که برشکستی و ما را هنوز پیوندست
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
هنوز دیده به دیدارت آرزومندست
بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست
به جای خاک که در زیر پایت افکنده​ست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست
عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
به زیر هر خم مویت دلی پراکندست
اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
گمان برند که پیراهنت گل آکندست
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دست​ها که ز دست تو بر خداوندست
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
بیا و بر دل من بین که کوه الوندست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست

سعدی شیرازی:

 


با شاعران گذشته و حال .. . ( تقدیم به شما خوبان ) :
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦   کلمات کلیدی: مشاعره ،لحظه های شاعرانه ،اخوان ثالث-ملک الشعرا بهار- سهراب سپهری- ابوسعید ،تقدیم به : شما

 

با شاعران گذشته و حال ..  

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت:

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراث فطرتم

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم

 

جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا
ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا
دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه‌ای
ورنه پای ما کجا وین راه بی‌پایان کجا
ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب
تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا
جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق
این تن لاغر کجا بار غم هجران کجا
در لب یار است آب زندگی در حیرتم
خضر می‌رفت از پی سرچشمهٔ حیوان کجا
چون جرس با ناله عمری شد که ره طی می‌کند
تا رسد هاتف به گرد محمل جانان کجا
هاتف اصفهانی

 

  • وا فریادا ز عشق وا فریادا گر داد من شکسته دادا دادا گفتم صنما لاله رخا دلدارا گفتا که روى به خواب بى ما وانگه در کعبه اگر دل سوى غیرست ترا ور دل به خدا و ساکن میکده اى وصل تو کجا و من مهجور کجا هر چند ز سوختن ندارم باکى تا درد رسید چشم خونخوار ترا یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز گفتى که منم ماه نشابور سرا آن تو ترا و آن ما نیز ترا یا رب ز کرم درى برویم بگشا مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم یا رب مکن از لطف پریشان ما را ذات تو غنى بوده و ما محتاجیم گر بر در دیر می نشانى ما را اینها همگى لازمه ى هستى ماست تا چند کشم غصه ى هر ناکس را کارم به دعا چو برنمی آید راست کارم به دعا چو برنمی آید راست

  • کارم بیکى طرفه نگار افتادا ور نه من و عشق هر چه بادا بادا در خواب نماى چهره بارى یارا خواهى که دگر به خواب بینى ما را طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا مى نوش که عاقبت بخیرست ترا دردانه کجا حوصله مور کجا پروانه کجا و آتش طور کجا خواهم که کشد جان من آزار ترا دردى نرسد نرگس بیمار ترا اى ماه نشابور نشابور ترا با ما بنگویى که خصومت ز چرا راهى که درو نجات باشد بنما جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما هر چند که هست جرم و عصیان ما را محتاج بغیر خود مگردان ما را گر در ره کعبه میدوانى ما را خوش آنکه ز خویش وارهانى ما را وز خست خود خاک شوم هر کس را دادم سه طلاق این فلک اطلس را

 ابوسعید ابوالخیر  

خم ابروی تو محراب رکوع است و سجودم

خم ابروی تو محراب رکوع است و سجودم
بی خیال تو نباشد نه قیامم نه قعودم

جلوهء حسن دیدم طمع از خویش بریدم
تا که شد محو در انوار وجود تو وجودم

می کند تازه به تازه سپه حسن شهیدم
چشم و ابرو و لب و خال و خط تست شهودم

شیر مهرت به ازل داده مرا دایهء لطفت
نرود تا به ابد مهر تو بیرون زوجودم

آنچه را علم گمان داشتم از سینه ستردم
عقدهء جهل به لاحول ولا قوة گشودم

هیچ بودم به خودم بود چو پندار وجودی
همه کشتم چو شدم بیخبر از بود و نبودم

توبه کردم ز خود ونامهء اعمال بریدم
نیک اگر کشتم و گر بد همه را نیک درودم

عاشق و رندم و میخواره به گلبانگ علا لا
زاهد ار نیست چنین بنده چنینم که نبودم

سربه سر خواب پریشان بود این عالم فانی
بهر جمعیت دل نالهء بیهوده سرودم

فیض را نعمت بسیار چو دادی مددی کن
تا کند شکر عطایای تو بر رغم حسودم
 
 

بامعاصر ها ...

 

 

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

بعد از این عشق به هر عشق جهان می خندم
هر که آرد سخن از عشق به آن می خندم

روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد
بعد از این سوز به هر سوزه جهان می خندم

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته به آن می خندم
 

واحه ای در لحظه

به سراغ من اگر می آیید :

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است

که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک

روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سرتپه معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگرمی آیید

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

سهراب سپهری

 

 

او که بی‌دلیل …


او که بی‌دلیل
مرا به در آمدن آفتاب امید می‌دهد
ابله دلسوز ساده‌ای ست
که نمی‌داند
نومیدی سرآغاز دانایی آدمی ست.
 

 

آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد

  • آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست جان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم یافت هرکسى کام دلى آورده در کویت به دست تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما یا ز آه نیمشب، یا از دعا، یا از نگاه لابه ها خواهیم کردن تا به ما رحم آورى چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت
  • خلق را از طره ات آشفته تر خواهیم کرد پس جهانى را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد سر اگر باید، به راهت ترک سر خواهیم کرد ما هم آخر در غمت خاکى به سر خواهیم کرد روى گیتى را ز آب دیده تر خواهیم کرد هرچه باشد در دل سختت ار خواهیم کرد ور به بی رحمى زدی، فکر دگر خواهیم کرد
  • پس سر کوى تو را پرشور و شر خواهیم کرد

ملک الشعرای بهار  

قصه ای از شب

شب است

شبی آرام و باران خورده و تاریک :

کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور

فغانهای سگی ولگرد می آید به گوش از دور

به کرداری که گویی می شود نزدیک

درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد

زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه

دود بر چهره ی او گاه لبخندی

که گوید داستان از باغ رؤیای خوش آیندی

نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در ساکت پر درد

گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟

کنار دخمه ی غمگین

سگی با استخوانی خشک سرگرم است

دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند

دل و سرشان به می ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است

شب است

شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک

نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر

و لیکن چون شکست استخوانی خشک

به دندان سگی بیمار و از جان سیر

زنی در خواب می گرید

نشسته شوهرش بیدار

خیالش خسته ، چشمش تار 

اخوان ثالث

 ######### با تقدیم احترامات  فائقه :  -  احمد #########


داستانی کوتاه و خواندنی تقدیم به شما دوست خوبم :
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢   کلمات کلیدی: سعادت در زندگی با تغییر روش ها ،داستانهای پند اموز- ،امیدواری و اراده مصمم ،تقدیم به : شما

داستان های کوتاه و خواندنی :

 

مرد کور  :
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید...»
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد...  # عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. ##  مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »


وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییری بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش،احساس و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید نا امید نباشید هیچوقت به خودتون تلقین نکنید که : به آخر خط رسیده اید و همیشه مصمم و استوار و البته امیدوار باشید...!

مخلص همه شما  :  احمد   


ارزش و تکریم به به شخصیت خود بوسییییییییییییله خود :
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸   کلمات کلیدی: لزوم احترام به شخصیت خود ،ارزش به نفس / اعتماد به نفس ،تقدیم : به شما خوبان ،لزوم رعایت هنجار های اجتماعی و

 

ارزش نفس خیلی بیشتر از اعتماد به :  نفس جایگاه شما در دنیا را نشان می دهد.
اعتماد به نفس معمولاً با خودانگاره—توجه و احترام نسبت به خود--اشتباه گرفته می شود. ارزش نفس، بیشتر عملکردی است و به این مربوط است که چطور با خودتان رفتار می کنید نه اینکه چطور درمورد خودتان فکر می کنید.

ارزش گذاشتن بر چیزی بیش از مهم پنداشتن آن است. ارزش گذاشتن یعنی دریافتن کیفیات عالی آن چیز و صرف زمان، انرژی و تلاش بسیار برای حفظ آن. بعنوان مثال، اگر یک نقاشی اثر داوینچی داشته باشید، روی زیبایی و طراحی آن تمرکز می کنید نه ترک هایی که روی نقاشی افتاده است و از اینها گذشته، بسیار خوب با آن رفتار می کنید و سعی می کنید که در ایدآل ترین وضعیت دمایی و رطوبتی از آن نگهداری کنید. به همین ترتیب، افرادیکه ارزش نفس دارند، کیفیات عالی خود را می شناسند و سعی می کنند که کیفیات نازل تر خود را نیز ارتقاء دهند و مراقب سلامت، رشد و پیشرفت فیزیکی و فیزیولوژیکی خود هستند.

نکته جالب این است که آنهایی که ارزش نفس دارند، برای دیگران هم ارزش زیادی قائلند. آنها هرچه بیشتر برای دیگران ارزش می گذارند، ارزش نفسشان بیشتر می شود.

بااینکه دیدن این تمایل در خودتان دشوار است اما می توانید این خصوصیت را به خوبی در دیگران مشاهده کنید. وقتی آنها به دیگران ارزش می گذارند، به خودشان بیشتر ارزش می گذارند، یعنی وضعیت سلامتشان را ارتقاء می دهند، کیفیات عالی خود را شناخته و درک می کنند و رشد و توسعه فردی خود را تقویت می نمایند. اما کسانیکه برای دیگران ارزشی قائل نیستند، بر خودشان هم ارزش نمی گذارند و به همین ترتیب سلامتشان رو به زوال می رود، انسانیت خود را تا اندازه ای خدشه دار می کنند، و دیدگاهی باریک بینانه تر و سختگیرانه تر پیدا می کنند که همه اینها بر رشد و توسعه فردی آنها تاثیر منفی بر جای می گذارد.

به عبارت دیگر، وقتی به کسی دیگر ارزش می گذارید، یک وضعیت ارزش را تجربه می کنید-یک حس سرزندگی، معنا و هدف (حس زندگی کردن شما تقویت می شود)-و وقتی به کسی ارزش نمی گذارید، وضعیتی بی ارزش را تجربه می کنید که اهمیت خوب زندگی کردن در آن کمتر می شود.
تشخیص اینکه در یک وضعیت بی ارزش هستید خیلی سخت است چون بی ارزش کردن دیگران نیاز به کمی آدرنالین دارد که یک حس موقتی قدرت و قطعیت را در شما به وجود می آورد. درمقابل، وقتی ارزش نفستان بالا باشد، دیدگاه های دیگران را راحت تر می بینید و می توانید بدون احساس بی ارزش شدن یا بی ارزش کردن دیگران، نظرات خود را ابراز کنید.

بی ارزش کردن دیگران همیشه حس زوال در شما ایجاد می کند چون خودتان باید در یک وضعیت بی ارزش قرار بگیرید تا بتوانید کسی را بی ارزش کنید. به همین خاطر است که وقتی واقعاً حس و حال خوبی دارید، ناراحت کردن دیگران کار سختی است.
فریب بزرگ در بی ارزش کردن دیگران این است که هیچوقت شما را در تماس با مهمترین مسائل درمورد خودتان قرار نمی دهد و در نتیجه هیچوقت ارزش نفس برایتان ایجاد نمی شود. برعکس، هدف آن این است که ارزش کسی دیگر را پایینتر از ارزش شما نشان دهد. اگر این عمل کند، هر دوی شما بی ارزش می شوید. اگر عمل نکند، وقتی آن آدرنالین ایجاد شده فروکش کند و بتوانید همه چیز را در بیشتر از یک بعد ببینید، حتی از آن چیزی که در آغاز بودید هم بی ارزش تر می شوید.
در هر دو حالت، ارزش شخصی شما پایین باقی می ماند.
این مسئله وضعیتی از عدم قدرت ایجاد می کند—شما فقط زمانی حس خوبی پیدا می کنید که در مقایسه با آنهایی که بی ارزششان کرده اید، احساس ارزش کنید. نیاز به قدرت موقتی که با بی ارزش کردن دیگران به دست می آید آنقدر تکرار می شود که کم کم تمام زندگیتان را می گیرد.
ارزش گذاشتن بر دیگران علاوه بر اینکه باعث بالا رفتن ارزش نفس می شود، پاداش اجتماعی هم برایتان به دنبال دارد. اینکار حس تقابل و همکاری را افزایش می دهد.

بی ارزش کردن دیگران موجب ایجاد حس تقابل و مقاومت می شود. و بدتر از همه اینکه باعث می شود دنبال چیزی بگردیم که موجب بد کردن روحیه مان می شود. اگر می خواهید ارزش نفستان را بالا ببرید، بهترین و مطمئن ترین راه ارزش گذاشتن بیشتر به دیگران، انتقاد کمتر از آنها و بی ارزش نکردن آنها است..../

بدروووووود .... / همیشه شاد باشییید / احمد


داستانیییییییی زیبا ولی تعمق بر انگیز :
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥   کلمات کلیدی: عزیز نستین ،داستان های عبرت آموز ،سعادت در زندگی ،تقدیم به او

ماجرای عاصم جورابی !!

( لطفا تا آخر بخوانید - زیاد نیست...)

http://teecqw.bay.livefilestore.com/y1pBZRG6Lxvl8dOfzP0HCpnzys3SUDQdsg2WfbJyNEnmA_KD0IrRjCdC0HECF9Kh12fuqrmXbo5AuU6EVy3MbUoFyZgBNYx6TOm/8.jpg

 

هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته‌بود.  نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما کارمندان به او می‌گویند عاصم جورابی!

سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!

 پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:

وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم. صباحت زن زندگی بود . بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟ می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟ می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟

تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب :خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یه‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد!به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!

رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا اینکه یه‌روز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید!

چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد  بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود! کارش شده‌بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!

اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم...!  / بدرود ... مانا و پایدار باشید.        /   ## احمد  ############

نویسنده: عزیز نستین