|
ای واژه ی بکر جاودانه ای شعر موشح زمانه
ای چشمه ی سینه جوش الهام ای حس لطیف شاعرانه ای مطلع و مقطع غزلها
ای لطف و ترنم ترانه شبها که زدیده خواب گیرد شعرم به سروده ی شبانه
بینم که نشسته ای تو بیدار بر بستر طفل پر بهانه
آوازه ی گرم لای لایت افکند طنین عارفانه
شاعر نه منم، تویی که باشد شعرت همه شور مادرانه
احساس تو را کسی ندارد از توست مرا هم این نشانه

برای آنکه هیچ وقت ذره ای از خوبی هایش را سپاس نتوانم گفت:
این روزها،روز توست. اما ای کاش می دانستیم که هر روز،روز توست. از تو نوشتن،قلمی توانا و هنری بیتا را طلب می کند که مرا توان آن نیست.
تو بزرگتر از آنی که قلم شکسته چون منی یارای صعود به بارگاه آسمانی ات را داشته باشد و فخر خاکساری درگاهت و رفیع تر از آنی که بتوانم از اذت اغوایش دل بکنم مادر.
چه کنم که بیان حق شناسی سزاوارانه ات را ندارم.اندیشه قاصرم و قلم الکنم ناتوانتر از آنی استکه بتواند فرشته ای چون تو را بستاید یا به ادای تکلیف چشمه ای از دریای
والا مقامت را بشاید مادر .
چه کنم که توشه ای بیش از این در چنته ندارم پس سخاوتمندانه همین دلواژه های نارسم را بپذیر و همای سعادت ستایشت را بر شانه های لرزانم بنشان مادر.
گفتن از کسی که مدار روح اتگیزترین گل واژه هادر زیبا ترین نوشته ها ،شعرها،قصه ها،سرودها وسخن وری و همه هنرهای عالم بر محور خورشید است چه سخت می باید.
|